دختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکیدختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکی، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره
وبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادیوبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادی، تا این لحظه: 4 ماه و 4 روز سن داره
شهریار جون پسر عموی منشهریار جون پسر عموی من، تا این لحظه: 3 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره

لیدی باگ

پرواز کن و اوج بگیر به سوی آسمان ها

یه اتفاق جالب

سلام بچه ها چطورین  خوبین  یه  اتفاق جالب  من بعد از چهار سال فهمیدم یه فامیل دیگه هم دارم که هم سن خودمه  بگید کیه  اگه تونستی  یه راهنمایی  تو پست قبلیم اسمش واقع شده  و باهم صمیمی هستیم  اگر تونستی 😆😁😄😃😀 هستی جون  البته از کجا فهمیدم خب  من وقتی پنج سالم بود تازه متوجه شدم که پانیا میشه فامیل ما  و از اونجایی که پانیا هم میشه فامیل هستی  ما سه تا باهم فامیلیم  هوراااااااا  چرا میگم هورا ؟ خب چون دوتا فامیل و دوست خیلی صمیمی هم سن خودم توی اون مدرسه غیر انتفایی سروش پیدا کردم  اینم از یه اتفاق خوب تو...
11 مهر 1398

روز آتشنشانی تو مدرسه

امروز بارون بود و ما توی سالن مدرسه صف وایساده بودیم و نمایش هم اجرا شد  عسل اینا خیلی آروم و یواش حرف میزدن و معلم هی بهشون میگفت بلند تر بگید بتونن بچه ها بشنون 😂 ولی خب در کل خوب شد دیگه 😘 امروزم خب مثل همیشه بود  از ما امتحان گرفتن البته قرار بود دوشنبه بگیرن یه هو دیدیم یه برگه دادن به ما 😭 دیگه دیگه نمیگم چی شد شما هم لطفا خواهشا نپرسید 😉😅😂😰 کلا زنگ های هنر ما توی آزمایشگاهیم توی آزمایشگاه بوی بد چوب میاد چون از یه جا به یه جای دیگه ارتقاع پیدا کرده 😂 من خواستم یه دفتر خوشگل بسازم چون قرار بود با چیزایی که دیگه به درد نمیخورن یه چیز جدید بسازیم  توش یه چیزی نوشتم معلم هنر گفت این حساب نمیشه منم رو...
7 مهر 1398

نمایش

جامروز خیلی عالی بود داشتیم درمورد ماهی حرف میزدیم که یسنا گفت خیلی بامزه شنا میکنن گفتم بابا جان اون پنگوئنه که راه میره باهاش قر میده  اینقدر خندید دیگه مثلا آها آها به مناسبت روز آتشنشانی که فردا هست میخواهیم منو و عسل و سها و دینا باهم نمایش اجرا کنیم  مثلا من نقش آتشنشان رو دارم و اون سه تا هم نقش سه بچه  نمایش نامه👇🏻 عسل میگه بچه ها حوسلم خیلی سر رفته بیاین یکی رو اذیت کنیم   میگن آها بیاین زنگ بزنیم آتشنشانی  عسل میگه فکر خوبیه ولی مشکل اینجاس که ما گوشی نداریم  بعد دینا میگه گوشی بامن به من زنگ میزنن میگن خونمون آتیش گرفته  بعد من سریع میرم میگم آتیش کجاس بع...
6 مهر 1398

ارتودنسی

یامروز تصمیم گرفتیم شر دندون های منو کم کنیم یعنی بریم دیگه ارتودنسی کنیم  😂 برای همین بابام دکتری که پیدا کرده بود  باهاش شماره گرفتیم 😊 فکر کن بعد از ۴ سال داری میری برای ارتودنسی چه عالیه 😜 من با خودم حدود ۴ تا کتاب کوچیک بردم تا بخونم ☺︎ آخرشم تا اومدم بخونم صدامون زدن😒 رفتم نشستم روی یونیت ☺️ ده دقیقه منتظر موندیم 😢 و یه چیزی من اذیت میکرد 🥺 صندلیش پایین بود گردنم ترکید 😂 بعد دکتره اومد صندلی رو انقدر پشتش رو داد پایین که فکر کنم پاهام از خودم بالاتر بود و من خیلی اذیت میشدم چون یونیتش بزرگ بود بعد من سرم نمیرسید به بالاش 😭😂 بعد عکسام رو نگاه کرد سریع گفت یه ذره پوسیدگی داره 😭 چرااااااااااااااا...
4 مهر 1398

جوک های مدرسه

جک هایی که روز سوم مدرسه سر صفمن گفتن  یه روز رفتم مغازه خرید کنم یه جعبه دیدم روش نوشته بود عیدی یادتون نره! منم یه ۱۰ تومنی از توش برداشتم خدایی دمشون گرم! یه روز تام و جو در چهارشنبه به یک رستوران رفتند و غذا خوردند ولی هیچ پولی پرداخت نکردند! کی پول داده است؟  جواب: چهارشنبه پول را پرداخت کرد  چرا نباید حیوانات نادر را شکار کرد؟  جواب: چون نادر ناراحت میشه  این آخری رو دوستم مایا گفت مدیرمون هم تعجب کرده بود  ...
3 مهر 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به لیدی باگ می باشد