دختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکیدختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکی، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
وبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادیوبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادی، تا این لحظه: 3 ماه و 13 روز سن داره

سبک راپونزلی

سالاد # چیستان و لیدی باگ

ما فردا میمیریم  در راه مدرسه  پر از استرس برای  امتحان فارسی      خب سلام  میدونم  متن بالا یه کمی عجیبه ولی واقعیه 😦 چون ما فردا امتحان فارسی درس آفریدگار زیبایی .        کوچ پرستو ها .          و درباره ی زندگی پروین دولت آبادی  امتحان داریم  البته توی انگلیسی هم دیکته از حروف abc داریم و من زیاد استرس ندارم چون آسونه دیگه 😒 اینقدرم مشق داشتیم که نگم براتون دیگه 😁 امشب هم فوق لیسانسه ها داره من تو پوست خودم نمیگنجم  دل تو دلم نیستااااااا 😆🦸🏼‍♀️ کلا قاطی کردم 😅 صبح که بیدار شدم او...
17 آبان 1398

دوست جدید و اتفاق های مدرسه ی سروش ۳

سلام سلام سلام من دوباره اومدم با کلی خبر  اول روز دانش آموز رو تبریک عرض میکنم  دوم مدرسه چه گذشت  من دوباره یه دوست صمیمی پیدا کردم  عسل جون  زنگ های تفریح میریم با هم درمورد دختر کفشدوزکی حرف میزنیم و این باعث شد که باهم آشنا بشیم  یه بار گفتیم اون قسمت که دختر کفشدوزکی آدرین رو میرسونه ( قسمت ملکه ی مد ) میگی باقلی نداشت یعنی قابلی نداشت  من گفتم :(( من مسخره میکردم به شهریار میگفتم شهریار همسایه ی ما باقلی نداشت بدو یه  سینی بردار بیار ببزیم بدیم بهشون 🤪😂🤣))  این رو که گقتم عسل و من داشتیم از خنده میمردیم فقط باید ما رو میدید اصلا هم خسته نمیشیم هر روز هم مطرح ...
14 آبان 1398

شعر من درمورد کتاب قصه ها عوض میشوند

عاشقم کردی  حال و دل و بد کردی  ای ایبی  چرا آخه همش میری تو آینه   تو چی کار کردی  داستان هارو خراب کردی  دیونه جونا رو بردی آبی کردی  مو های راپونزلم که ریش ریش کردی  ساعتم دادی رفت آخه تو چیکار کردی  دیونه  چرا همش گریه میکنی اعصابم رو خورد کردی  تو چی کار کردی  آینه ای به پا کردی   دیونه اگه هی بری آینه فرانکی باهات قهره   تو چی کار کردی  رابین رو رها کردی  تو چی کار کردی آتیشی به پا کردی  دیونه  انقدر گریه نکن اعصابم خورد شد          پانته آ بند  ...
9 آبان 1398

ای خِدا دَره بارون زَنه ( به زبان مازندرانی گفتم 🤣)

نمیدونین چقدر خوشحالم بچه ها  اصلا در حدی که نمیشه نشونش داد  خیلی خوشحالم  خیلی خیلی خیلی خوشحالم چون داره تگرگ میاد و به امید و احتمال ۹۹ در صد تبدیل به دونه های ریز و درشت برف میشه ☃️🌨❄️🎆 همین الانم که دارم مینویسم دل تو دلم نیست فردا بشه و ببینم که برف اومده  خدایا دوستت دارم  ضامن آهو دوستت دارم  خیلی خوشحالم  ولی فعلا بارونه اونم شدید که فکر کنم سیل باشه  خدایا سیل نیاد مثل اون دفعه ی قبل ☹️ چون من توی شمال زندگی میکنم پارسال تابستون که تموم شده بود ۴ یا ۶ مهر سیل اومد تنکابن رو باید میدیدین جوب هاش اومده...
8 آبان 1398

جواب آزمایش و ماکت

سلام خدا جونم  خب حالم بازم گرفته شد 😑  بگید برای چه 🧐 جواب آزمایش اومد و آنزیم بالا☹️ بدتر این که  ویتامین d ام هم ماشالا ۱۵ بود  و مامانم گفت پایینه و باید لبنیات و قرص بخورم  که دیگه منم اون لحظه 👇🏻 🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻😑😑😑😑😩😩😩😫😫 آخر چرااااااااااااااااااااااااااا منم که خیلی پنیر خور و ماست خور و دوغ خور 😅 من فقط شیر رو توی لبنیات قبول دارم + کره 😋 کلا مشکل دارم ولی خدا رو شکر تیروئیدم خوب بود و مشکلی  نداشت 😲 خدایا شکرت 🥳 قضیه اینه که من اینجوری راضی شدم :  جونم براتون ...
3 آبان 1398

امروز بدترین روزم بود

به نام خدا سلام  نپرسید چرا حالم بده چون توضیح دادم  خب اول از همه که بیدار شدم مامانی گفت برو دوش بگیر امروز ساعت ۳ باید رامسر باشیم و چون ما عباس آباد زندگی میکنیم یه چهل دقیقه یا حدود یک ساعت تا رامسر راه داریم برای همین باید سریع ناهار میخوردیم آماده میشدیم ساعت ۲ راه می افتادیم برای وقت ارتودنسی  منم که هم تبلت هم کتاب گیسو کمند ( قصه ها عوض میشوند ) هم زنان کوچک همه رو برداشتم بردم 😅😂 رسیدیم  من داشتم سکته میزدم داشتیم از خیابون رد میشدیم به مامانم گفتم مامان من دارم سکته میکنم من رو بگیر 😂 رفتیم داخل در مطب شبیه به در اتاق  عمل بود 😱 رفتیم داخل بعد ۱۰ دقیقه نوبتون شد رفتی...
2 آبان 1398

یه چیز کوتاه

امروز بعد از گذشت  ۲ هفته گروه هارو عوض کرد و من با فامیل جونم هستی و با دوست جو نجونی دینا افتادم و بد بختب اینکه یک شنبه کنفرانس اجتماعی درس ۳ که هنوز ازش درش نگزفتیم داریم و من هم سخنگو ام و خیلی دعااااااااااکنین 😢😢😊😊 ابته این انتخاب خودم بود که سخنگو باشم قرعه انداختیم هستی در اومد گفت نمی خوام گفتم من میشمو سر گروه هم دینا هست و خدارو شکر سرگروه هر ماه عوض میشه جالب اینجاس هر سه تایی توی زمستون به دنیا اومدیم هستی قرعه انداخت پاییز دراومد گفتیم نه بعد من گفتم ما که همه زمستونی هستیم اسم گروه باشه زمستون راحت 😅😅😅😂👌🏻👌🏻👌🏻امروز مثلا قرار بود دینا زنگ بزنه که فوت هوا شد رفت 😂😂😂 برای کنفراس البته 😉😉 ببخشید سرتون رو درد آوردم بای بای ...
24 مهر 1398

خوب خوب خوب

هعی  خیلی حوسلم سر میره توی این روزای بلند و پر از مشق و جمعه های بیکاریو از همینجور چیز میزا دیگه  😭به بابایی میگم بابایی منو ببر لنگا بنی هاشمی ثبت نام کن  میگه خب اصلا چیداره اونجا کلاساش چی هست🤨🧐 گفتم خیلی چیزا داره اینقدر زیادن فکر نکنید الکی میگما شنیدم که میگم  میگه باشه میبرم خسته شدم بچه ها زمان دقیق اومدن قسمت ۲۲ قصل ۳ لیدی باگ رو پیدا کردم  زمانش ۲۸ مهر و ساعتشم ۴ عصر میشه که دیشب دفتر روزنگارم رو نیگا کردم دیدم همین یه ۳ یا ۴ روز دیگس  که البته زیاد هم نیس خب دیگه چی بگم  آهااا  خب از امروز مدرسه هم زیاد...
20 مهر 1398

این روزا

♥️خداجونم سلام به روی ماهت ♥️ چطورین خوبین  دوروز پیش رفته بودیم تولد آقا رادین که میرفت تو ۳ سال 🥳 زن عموم و شهریار و عموم هم که دعوت و شیطونی از صبح تاشب😂 بعد شهریار گلی از قم برام اینو آورد داد بهم 😍 بااین دست بند ها البته 😆 چه خوشگله دستت درد نکنه پسر عموی خوشگلم 😘 بعدشم دیشب شهریار و زن عمو خونمون بودن 💗 به شهریار میگفتم برات عصر یخبندان بزارم یا پنگوئن های ماداگاسکار ☻ مامانم گفت پنگوئن های ماداگاسکار حالاشهریارم هی میگفت ماداگاسکار 😂 ول کن قضیه نبود 🌟 بعد از شهریار پرسیدم گفتم چی بزازم  گفت پنگوئن های چی بودن اونا  گفتم ماداگاسکار بودن اونا 😂✨✨ خلاصه...
12 مهر 1398