پانیپانی، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره
شهریار کوچولوشهریار کوچولو، تا این لحظه: 4 سال و 16 روز سن داره
دنیای خاطراتمدنیای خاطراتم، تا این لحظه: 6 ماه و 22 روز سن داره
دوستی *.* من *.* مایا *.* سوفیا*.*دوستی *.* من *.* مایا *.* سوفیا*.*، تا این لحظه: 1 ماه و 14 روز سن داره
☆~☆دوستی من مایا ☆~☆☆~☆دوستی من مایا ☆~☆، تا این لحظه: 5 ماه و 7 روز سن داره
💜وقتی فهمیدم منو هستی فامیلیم💜💜وقتی فهمیدم منو هستی فامیلیم💜، تا این لحظه: 4 ماه و 12 روز سن داره
❤️از وقتی خاطراتم اومد توی نی نی وبلاگ ❤️❤️از وقتی خاطراتم اومد توی نی نی وبلاگ ❤️، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

♥️I Love lady bug and disnes♥️

I Love you abby. and Lady. bug 😍

به به هوای ما زمستونی هاست

بس گوارا بود این  برف  به چه زیبا بود این  برف    امروز برف اومد 😋🌨 خیلی منتظرش بودم ☄️🔥🌈 و حالا اومد 💫 خدایا تروخدا هوا ☀️نشه که بعدا بریم👩🏻‍🎓👩🏻‍🏫 من میخوام 🌨بیاد که کلا تعطیل و خلاصصصصص😍خداییا😂 من : رفیقم کجایی ، برفم کجایی ؟ کجایی تو بی من توبی من کجایی؟ برف: بابا چرا مسخره بازی در میاری من که جلو روتم 😂 من : آخه خیلی منتظر بودم بزنی تعطیل شیم 😂 برف : آهاااااااا پس بگو چرا اینقدر بی قراری میکردی 😂 من : بهله 😏 حالا بیشتر بزن یک ماه تعطیل شیم 🤯😂😂 برف بدین گونه نابود نشد . و البته قصه ی ما هم تومام نشد که کجا همه پفیلا ها رو برداشتن گ...
22 بهمن 1398

سیلام دوستان

به نام خدا  یه روز نمیام  نی نی وبلاگ انگار صد ساله نیومدم اینقدر دوسش دارم ♡•♡ بگذریم    بگم از تولد یسنایی ☆~☆  توی راه بودیم داشتیم میرفتیم منو بابام 😁 رسیدیم رفتیم زنگیدیم مطمئن شدیم من رفتم تو و بابایی بای بای 😄 اینقدر هوا سرد بود میلرزیدم دوییدم بغل یسنا اینقدر سرد بود هوا هم خراابببب😨رفتم تو سیل جمعیت بود انگاری کل ایرانو دعوت کرده جا واسه نشستن نداشتیم 😂 یهویی مایا اومد با اسپیکر گفتیم آهنگ بزار گفت امون بدین 😂 هیچی بعدم که آرینا و دینا و نیکا و عسل و  فاطی اومدن ⊙~⊙ نیکا بیسکو تارت 😂 رفتیم نشستیم مایا مارو به زورررررررررررر کشوند وسط گفت برقصید 😂 ما هم ده بدو که رفتیم چون گیر سه پیچ ...
7 بهمن 1398

یه ماجرای خنده دار

به نام خدا  امروز عالییی بود   امروز دیدم یسنا اومده میگه که شکمم درد میکنه ! گفتیم چی خوردی ؟ گفت کیک خوردم احتمالا توش قرص بود! اومدم بهش گفتم ببخشید - خاک برسرت - اگر بود درجا میمردی بعدشم مگه تو کوری قرص گچی یا کپسول به اون گندگی رو نمیبینی ؟ قبول نکرد گفتم مامانم گفته که اگر اونو بخوری یه هو مهدیس گفت مامانش دکتره من در آن لحظه:-/ خب اگه اونو بخوری در جا میمیری ! قبول نکرد رفتیم پیش معاون خانوم فردوسیان خانوم فردوسیان هم حرف منو تایید کرد بعد گفت اگهنمیتونی برو توی کلاس اگرم دیدی برات سخته به مامانت زنگ میزنم گفت باشه ⊙○⊙ رفتیم توی کلاس نشستیم و هیچی دیگه ♡~♡ زنگ بعد دیدم نصف جمعیت کلاس با یسنا اومدن توی کلاس میگن یس...
2 بهمن 1398

از روزام میگم و از دوستام

بنام خدا اول از دوستا :  حدودا شنبه بود 😄 من و سوفیا و یسنا قهرقهرو رفته بودیم بیرونو داشتیم درباره ی تولد یسنا اینکه چی بپوشه و از کجا بخره حرف میزدیم 😃 که بعد از اونور آوین پر رو اومد یه چشم غره ای رفت و مارو از یسنا جدا کرد 😕 ( پر رو فک میکنی کی هستی ملکه ی انگلیسی؟) بعدا دیدم یسنا داره بهش رو میده 😑 دیدم لپش رو میکشه میگه میای تولدم ؟ اونم میگه نه !  مسخره ها هردوشون پر رو ان ایشششش 😞😒 بعداسوفیا منو کشید اونور با هم دیگه رفتیم توی حیاط که دیدیم مثلا یسنا 3 ساعته که دنبالمونه 😕😑 دلم میخواست بگم بفرما برو لپ آوین 2 ساله رو بکش شما که 5 ساله ای اصلا بهت نمیخوره 7 بهمن بشه 10 سالت:-/ اما نگفتم😅😡هیچی دیدم مایا جون داره می...
1 بهمن 1398

این روز هاییی که نیستم ❤️ حالا کجا هستم🤣

به نام خدا  الان دلم میخواد بندری برقصم 😂🥳💃💃💃💃💃💃 راست میگما :)) امتحان عذاب الهی رو بیست شدم یوهوووو:)) :*  اینم امتحان بنده بامشکلاتی جزئی( گرفتندند از نمیدونم چیی و نمیدونم چیی😂) این روشه  گفته باشمااااا این یکی رو یادم رفت بنویسم( رابطه ی مزخرف تقسیم که تقسیممنون تموم شده باقی مانده از مقسوم علیه کوچک تره 🙄) شما ندیدد بگیرید🤣 و اینم پشتش 😃 اصلا معلوم نبود کی نوشتع اینقدر خط ____ ای داشت 😁😁😁😂😵😵😵     خدایا شکرت که 20 شدم بدون غلط😄     و بگم از اتفاقات 🎉 اول از خ همع اینکه ما امروز یعنی 29  دی ماه باید عروسک انگشتی درست ...
29 دی 1398

انصاف :-/

به نام خدا  تو مدرسه ما کسی انصاف حالیش نمیشه  مثلا زنگ ورزش : داشتن تینا و مایا گروه انتخاب میکردن انگاری اصلا من وجود نداشتم با اینکه مایا دوست صمیمیه منه و تینا هم سرویسیمه ( که ازش خوشم نمیاد ) هیچ کدوم بخصوص مایا منو ندیدن :( انگاری من یه گالری ام تو مدرسه ، مردم هم میان از من بازدید کنن :-/​​​​​​ من هیچی از کارای اینا نیمی فهمم آخرش هم کسی منو انتخاب نکرد و من به شانس افتادم تو گروه تینا خانوم :/ منم با خودم غر غر کردم که دیدم عسل جان داره میگه اگه دوست نداری نیا :( منم گفتم باشه و نشستم یه گوشه ای از حیاط مزخرف و دیوانه وار مدرسه :(( نشستم با خودم کلنجار میرفتم که دیدم خانوم ورزش هم ماشالا میگه بیا میخوای نخو دی باش...
22 دی 1398

امتحان های روی مخ مااااااااااا : بدبختی بلند مدت ماااااااا

بنام خدا  ما اولین امتحانمون ریاضی بود  دومی هدیه  سومی علوم  چهارمی اجتماعی  و چیزی که من ازش نفرت دارم که شنبه میگیره فارسی😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬🤢🤮 حالم از فارسی به هم میخوره  آی دونت نه فارسی 😐 آی دونت نه مس 😨 آی دونت نه گیف  آی دونت نه علوم ( این یکی رو نمیدونم شما میدونید بگید 😅)  راستی به ما برای چی چی کتاب که یادم نیست که یه ننع مسابقه ی مزخرفه کتاب دادن که خودمم شرکت کردم که غلط کردم 😂 بفرمایید مسخره را بنگرید  در مورد چن تا ستارس از زمین میان بیرون 😐star⭐️ چن روز پیش خانوم آوین جان که خیلی دوست داشتم باهاش دوست باشم اما خودش نمیخواست من رو ناراحت کرد 🙊🙉...
18 دی 1398

تولد شمار عجیب

به نام خدا سلام دوستان اگر تولد شمار یکی از دوستام براتون عجیبه بزارین بگم که چیه😐 یکی از دوستای من که دوست نیست و اسمش تینا هست بهش گفتم من یه چیزی دارم تولد رو دقیق میگه و میگه چند سالته 😚 گفت سن من رو بیار  منم سهشنبه براش زدم چهارشنبه براش بردم 😑 بهش که دادم کلی چرت و پرت تحویلم داد😡 که من 11 سالمه و اونو خودم مقدونستم که 10 سال دو ماهمه ولی چون 16 روز از مهر گذشت من 10 سالمه و من الان باید کلاس پنجم میبدمو از این مزخرفات الکی و مسخره😐😐😐 بعد رفتیم تو کلاس خانوم خانوما سریع پیش همه جار زد و گفت آوین ببین به من مبگه که....... منم پریدم وسط حرفش و گفتم وقتی نمیتونی باور کنی نمیتونی درک کنی که 10 سالته و سن تو...
12 دی 1398

هوراااااا اردو!

به نام خدا سیلام  ما فردا میریم اردووووو البته میریم امرجکلا مدرسه ی سروش 3 توی امرجکلا هست و اونجا رودخانه داره😑😑😑😑که ما رو میبرن اونجاا😒 به هر حال ریاضی دست از سرمون بر نمیداره و تا آخر سال به عذاب الهی شناخته میشه😂 چون فردا هم دارییییییم😑 فردا امتحان هم داریمممم😖 2 تا قرآن  وو زبان😲😵 جرمون دادن اینا😩😂والا ای امتحان های #$&@&$$#_-((_(/ +:==:*:_🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
8 دی 1398