دختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکیدختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکی، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
وبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادیوبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادی، تا این لحظه: 3 ماه و 13 روز سن داره

سبک راپونزلی

قمقمه ی جدید

سلام خدایا  سلام دوستای خوشگلم  الان که دارم مبنویسم تازه از دکتر ارتودنسی برگشتیم و قالب هم گرفتیم و قراره دو هفته دیگه پلاک وصل کنم 🥺 داشتیم میومدیم بیرون که دیدم مامانی میگه بیا بریم یه کادو واسه خودت بخر 🥰 ماژیک هایلات  قمقمه شیشه ای  خریدم و خیلی هم باید موظب قمقمه باشم چون شیشه ای هست 🙄 الانم خوشحالم ولی اگریه بار دیگه بخوان بشکوننش خودشون میدونن با من 😡 امیدوارم مراقبت کامل رو بکنن 😒  من چون امروز ساعت یازده ناهار خوردم تو ثطب خیلی گشنم شده بود و تو راه برگشت بابا برام چیز برگر خرید 🤪😋 بعد بستنی هم خوردیم 😋 چون تو ماشین خوردیم عکس ندارم ازش 😁 خب فعلا...
23 آبان 1398

جواب آزمایش و ماکت

سلام خدا جونم  خب حالم بازم گرفته شد 😑  بگید برای چه 🧐 جواب آزمایش اومد و آنزیم بالا☹️ بدتر این که  ویتامین d ام هم ماشالا ۱۵ بود  و مامانم گفت پایینه و باید لبنیات و قرص بخورم  که دیگه منم اون لحظه 👇🏻 🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻😑😑😑😑😩😩😩😫😫 آخر چرااااااااااااااااااااااااااا منم که خیلی پنیر خور و ماست خور و دوغ خور 😅 من فقط شیر رو توی لبنیات قبول دارم + کره 😋 کلا مشکل دارم ولی خدا رو شکر تیروئیدم خوب بود و مشکلی  نداشت 😲 خدایا شکرت 🥳 قضیه اینه که من اینجوری راضی شدم :  جونم براتون ...
3 آبان 1398

امروز بدترین روزم بود

به نام خدا سلام  نپرسید چرا حالم بده چون توضیح دادم  خب اول از همه که بیدار شدم مامانی گفت برو دوش بگیر امروز ساعت ۳ باید رامسر باشیم و چون ما عباس آباد زندگی میکنیم یه چهل دقیقه یا حدود یک ساعت تا رامسر راه داریم برای همین باید سریع ناهار میخوردیم آماده میشدیم ساعت ۲ راه می افتادیم برای وقت ارتودنسی  منم که هم تبلت هم کتاب گیسو کمند ( قصه ها عوض میشوند ) هم زنان کوچک همه رو برداشتم بردم 😅😂 رسیدیم  من داشتم سکته میزدم داشتیم از خیابون رد میشدیم به مامانم گفتم مامان من دارم سکته میکنم من رو بگیر 😂 رفتیم داخل در مطب شبیه به در اتاق  عمل بود 😱 رفتیم داخل بعد ۱۰ دقیقه نوبتون شد رفتی...
2 آبان 1398

از دل زمستان آمدم

  پاییز با ما چه کرده است ؟ پاییزی بارنگ های آتشین ما را گرم میکند  پاییز که میشود  دل من  پر از شور شادی میشود  چون مدارس باز میشوند  چون صبح های زیبای پاییزی را میبینم  چون برگ های درختانی که به خواب زمستانی رفتند  را  میبینم  زیبایی پاییز آخرش است  چرا ؟  چون شب یلدا میرسد ای پاییز آتشین خدا نگهدار تو تا سال بعد    سلام بر برف و بوران زمستانی  سلام بر تو ای سرمای خفته که از خواب بهاری ات بیدار شدی حالا به من...
26 مهر 1398

خوب خوب خوب

هعی  خیلی حوسلم سر میره توی این روزای بلند و پر از مشق و جمعه های بیکاریو از همینجور چیز میزا دیگه  😭به بابایی میگم بابایی منو ببر لنگا بنی هاشمی ثبت نام کن  میگه خب اصلا چیداره اونجا کلاساش چی هست🤨🧐 گفتم خیلی چیزا داره اینقدر زیادن فکر نکنید الکی میگما شنیدم که میگم  میگه باشه میبرم خسته شدم بچه ها زمان دقیق اومدن قسمت ۲۲ قصل ۳ لیدی باگ رو پیدا کردم  زمانش ۲۸ مهر و ساعتشم ۴ عصر میشه که دیشب دفتر روزنگارم رو نیگا کردم دیدم همین یه ۳ یا ۴ روز دیگس  که البته زیاد هم نیس خب دیگه چی بگم  آهااا  خب از امروز مدرسه هم زیاد...
20 مهر 1398

روزمون مبارک

روزمان مبارک  خیلی دوست دارم  کودک بمانم اما  نمیشود  سر نوشت را باید از نو نوشت  بزرگ میشم  بزرگ میشی  کودک میشم کودک میشی شاید قامتم من بلند باشد  اما من بچه ای نیز نیستم  بچه ای با قامت بلند تر  سنم کم است  اما بزرگم‌  قامتم بلند است اما  من بچه ای نیز نیستم  دوستت دارم ای ایزد دانا    سلام خوبین چطورین  راستی روزمون مبارک بادا  اینم از پیکسلی که خودم درست کردم  ...
16 مهر 1398

این روزا

♥️خداجونم سلام به روی ماهت ♥️ چطورین خوبین  دوروز پیش رفته بودیم تولد آقا رادین که میرفت تو ۳ سال 🥳 زن عموم و شهریار و عموم هم که دعوت و شیطونی از صبح تاشب😂 بعد شهریار گلی از قم برام اینو آورد داد بهم 😍 بااین دست بند ها البته 😆 چه خوشگله دستت درد نکنه پسر عموی خوشگلم 😘 بعدشم دیشب شهریار و زن عمو خونمون بودن 💗 به شهریار میگفتم برات عصر یخبندان بزارم یا پنگوئن های ماداگاسکار ☻ مامانم گفت پنگوئن های ماداگاسکار حالاشهریارم هی میگفت ماداگاسکار 😂 ول کن قضیه نبود 🌟 بعد از شهریار پرسیدم گفتم چی بزازم  گفت پنگوئن های چی بودن اونا  گفتم ماداگاسکار بودن اونا 😂✨✨ خلاصه...
12 مهر 1398

ماشین پدرم را عروس کردم مبارک بادا 😂

❤️خدا جونم سلام به روی ماهت ❤️ ماشین پدرم را عروس کردم  بر تمام دنیا مبارک باد 😂 عکسا  سعی کردم از همه زاویه ها عکس بگیرم 😍 خب من تو حیاط بیکار بودم که گفتم یه ذره با ماشی بابایی شوخی شهرستانی کنم  رفتم گل یر گ و گل و برگ چیدم شروعکردم به تزئین  بعد رفتم به بابام گفتم  حق نداری با ماشینت بری بیرون یک ساعت باید صبر داشته باشی  گفت من الان میخوام برم بیرون که  گفتم باشه یه نیم ساعت باید رو ماشینت کار کنم  گفت چی کار بهماشین من داری آخه 🤨 گفتم هیچی بابا ولش کن ✌️ رفتم خرت و پرتای باغ رو گذاشتم رو ماشین بابا جان  در رو باز کردم  گفت چرا ماشین...
11 مهر 1398

خدا جونم... .

♥️خدا جونم سلام به روی ماهت خداجونم دستت دارم  که  من آفریدی خانواده ی خوب به من دادی  من سلامتم  دوستان خوبی پیدا کردم  زنده ام  بلدم بخوانم و بنویسم  بلدم راه برم  بلدم بخندم بلدم حرف بزنم  بلدم محبت کنم  موقف هستم  که شادم  که پر انرژی ام  که بازیگوشم  ممنونم ازت ممنونم خدا جونم  خیلی دوست دارم    ...
11 مهر 1398
1