دختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکیدختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکی، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
وبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادیوبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادی، تا این لحظه: 3 ماه و 13 روز سن داره

سبک راپونزلی

دوست جدید و اتفاق های مدرسه ی سروش ۳

سلام سلام سلام من دوباره اومدم با کلی خبر  اول روز دانش آموز رو تبریک عرض میکنم  دوم مدرسه چه گذشت  من دوباره یه دوست صمیمی پیدا کردم  عسل جون  زنگ های تفریح میریم با هم درمورد دختر کفشدوزکی حرف میزنیم و این باعث شد که باهم آشنا بشیم  یه بار گفتیم اون قسمت که دختر کفشدوزکی آدرین رو میرسونه ( قسمت ملکه ی مد ) میگی باقلی نداشت یعنی قابلی نداشت  من گفتم :(( من مسخره میکردم به شهریار میگفتم شهریار همسایه ی ما باقلی نداشت بدو یه  سینی بردار بیار ببزیم بدیم بهشون 🤪😂🤣))  این رو که گقتم عسل و من داشتیم از خنده میمردیم فقط باید ما رو میدید اصلا هم خسته نمیشیم هر روز هم مطرح ...
14 آبان 1398

شعر من درمورد کتاب قصه ها عوض میشوند

عاشقم کردی  حال و دل و بد کردی  ای ایبی  چرا آخه همش میری تو آینه   تو چی کار کردی  داستان هارو خراب کردی  دیونه جونا رو بردی آبی کردی  مو های راپونزلم که ریش ریش کردی  ساعتم دادی رفت آخه تو چیکار کردی  دیونه  چرا همش گریه میکنی اعصابم رو خورد کردی  تو چی کار کردی  آینه ای به پا کردی   دیونه اگه هی بری آینه فرانکی باهات قهره   تو چی کار کردی  رابین رو رها کردی  تو چی کار کردی آتیشی به پا کردی  دیونه  انقدر گریه نکن اعصابم خورد شد          پانته آ بند  ...
9 آبان 1398

ای خِدا دَره بارون زَنه ( به زبان مازندرانی گفتم 🤣)

نمیدونین چقدر خوشحالم بچه ها  اصلا در حدی که نمیشه نشونش داد  خیلی خوشحالم  خیلی خیلی خیلی خوشحالم چون داره تگرگ میاد و به امید و احتمال ۹۹ در صد تبدیل به دونه های ریز و درشت برف میشه ☃️🌨❄️🎆 همین الانم که دارم مینویسم دل تو دلم نیست فردا بشه و ببینم که برف اومده  خدایا دوستت دارم  ضامن آهو دوستت دارم  خیلی خوشحالم  ولی فعلا بارونه اونم شدید که فکر کنم سیل باشه  خدایا سیل نیاد مثل اون دفعه ی قبل ☹️ چون من توی شمال زندگی میکنم پارسال تابستون که تموم شده بود ۴ یا ۶ مهر سیل اومد تنکابن رو باید میدیدین جوب هاش اومده...
8 آبان 1398

یه چیز کوتاه

امروز بعد از گذشت  ۲ هفته گروه هارو عوض کرد و من با فامیل جونم هستی و با دوست جو نجونی دینا افتادم و بد بختب اینکه یک شنبه کنفرانس اجتماعی درس ۳ که هنوز ازش درش نگزفتیم داریم و من هم سخنگو ام و خیلی دعااااااااااکنین 😢😢😊😊 ابته این انتخاب خودم بود که سخنگو باشم قرعه انداختیم هستی در اومد گفت نمی خوام گفتم من میشمو سر گروه هم دینا هست و خدارو شکر سرگروه هر ماه عوض میشه جالب اینجاس هر سه تایی توی زمستون به دنیا اومدیم هستی قرعه انداخت پاییز دراومد گفتیم نه بعد من گفتم ما که همه زمستونی هستیم اسم گروه باشه زمستون راحت 😅😅😅😂👌🏻👌🏻👌🏻امروز مثلا قرار بود دینا زنگ بزنه که فوت هوا شد رفت 😂😂😂 برای کنفراس البته 😉😉 ببخشید سرتون رو درد آوردم بای بای ...
24 مهر 1398

خوب خوب خوب

هعی  خیلی حوسلم سر میره توی این روزای بلند و پر از مشق و جمعه های بیکاریو از همینجور چیز میزا دیگه  😭به بابایی میگم بابایی منو ببر لنگا بنی هاشمی ثبت نام کن  میگه خب اصلا چیداره اونجا کلاساش چی هست🤨🧐 گفتم خیلی چیزا داره اینقدر زیادن فکر نکنید الکی میگما شنیدم که میگم  میگه باشه میبرم خسته شدم بچه ها زمان دقیق اومدن قسمت ۲۲ قصل ۳ لیدی باگ رو پیدا کردم  زمانش ۲۸ مهر و ساعتشم ۴ عصر میشه که دیشب دفتر روزنگارم رو نیگا کردم دیدم همین یه ۳ یا ۴ روز دیگس  که البته زیاد هم نیس خب دیگه چی بگم  آهااا  خب از امروز مدرسه هم زیاد...
20 مهر 1398

یه اتفاق جالب

سلام بچه ها چطورین  خوبین  یه  اتفاق جالب  من بعد از چهار سال فهمیدم یه فامیل دیگه هم دارم که هم سن خودمه  بگید کیه  اگه تونستی  یه راهنمایی  تو پست قبلیم اسمش واقع شده  و باهم صمیمی هستیم  اگر تونستی 😆😁😄😃😀 هستی جون  البته از کجا فهمیدم خب  من وقتی پنج سالم بود تازه متوجه شدم که پانیا میشه فامیل ما  و از اونجایی که پانیا هم میشه فامیل هستی  ما سه تا باهم فامیلیم  هوراااااااا  چرا میگم هورا ؟ خب چون دوتا فامیل و دوست خیلی صمیمی هم سن خودم توی اون مدرسه غیر انتفایی سروش پیدا کردم  اینم از یه اتفاق خوب تو...
11 مهر 1398
1