دختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکیدختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکی، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
وبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادیوبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادی، تا این لحظه: 3 ماه و 13 روز سن داره

سبک راپونزلی

قمقمم رو زدن شکستن

خب سلام    قمقه کتابی من رو شکوندن 😭🤬 آوین داشت بادکنک باد میکرد که از دستش در رفت خورد به قمقه افتاد شکست منم سرش کلی گریه کردم ☹️🙁😕😟😔😣😖😫😩🥺😡😠😤😭😢🤬🤯🤕🤒😷😵🤧 هیچی دیگه شکست  یه قمقه خریدم گند زدن توش اه    ...
22 آبان 1398

داستانی در مورد خودم

به نام خداوند بخشنده و مهربان  این رو مینویسم برای کسایی که فکر میکنن هیچ کس دوسشون نداره حتی معلمشون  روزی دخترکی از یک مدرسه به جای دوتر و دیگری رفت  دختر در مدرسه را گشود و. وارد آن شد  دختر روز اول فکر میکرد که اینجا  بهترین جا برای تحصیل کردن است  باید روز های بعد را هم میدید . روزی برای او فرا رسیده بود که دیگر فکر نکند بهترین جای دنیا  آنجاست  روزی سر کلاس او و دوستش کمی با هم حرف زدند  دخترک شنید که کسی چقلی او را کرده است که خانوم نگاهتان میکند  دخترک ناراحتی خودش را در دلش ریخت و بیرون نیاورد  تمام بچه های کلاس  ...
4 آبان 1398

جواب آزمایش و ماکت

سلام خدا جونم  خب حالم بازم گرفته شد 😑  بگید برای چه 🧐 جواب آزمایش اومد و آنزیم بالا☹️ بدتر این که  ویتامین d ام هم ماشالا ۱۵ بود  و مامانم گفت پایینه و باید لبنیات و قرص بخورم  که دیگه منم اون لحظه 👇🏻 🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻😑😑😑😑😩😩😩😫😫 آخر چرااااااااااااااااااااااااااا منم که خیلی پنیر خور و ماست خور و دوغ خور 😅 من فقط شیر رو توی لبنیات قبول دارم + کره 😋 کلا مشکل دارم ولی خدا رو شکر تیروئیدم خوب بود و مشکلی  نداشت 😲 خدایا شکرت 🥳 قضیه اینه که من اینجوری راضی شدم :  جونم براتون ...
3 آبان 1398

امروز بدترین روزم بود

به نام خدا سلام  نپرسید چرا حالم بده چون توضیح دادم  خب اول از همه که بیدار شدم مامانی گفت برو دوش بگیر امروز ساعت ۳ باید رامسر باشیم و چون ما عباس آباد زندگی میکنیم یه چهل دقیقه یا حدود یک ساعت تا رامسر راه داریم برای همین باید سریع ناهار میخوردیم آماده میشدیم ساعت ۲ راه می افتادیم برای وقت ارتودنسی  منم که هم تبلت هم کتاب گیسو کمند ( قصه ها عوض میشوند ) هم زنان کوچک همه رو برداشتم بردم 😅😂 رسیدیم  من داشتم سکته میزدم داشتیم از خیابون رد میشدیم به مامانم گفتم مامان من دارم سکته میکنم من رو بگیر 😂 رفتیم داخل در مطب شبیه به در اتاق  عمل بود 😱 رفتیم داخل بعد ۱۰ دقیقه نوبتون شد رفتی...
2 آبان 1398

میراکلس میراکلس

بچّه های گگگگگلم  خبر دارم یه خبر خیلی با شکیبایی  باید تحمل شنیدش رو داشته باشی  من که به شخصه ندارم ولی میدونم  خب  قسمت ۲۲ فصل ۳  لیدی باگ ۲۹ مهر یا ۲۸ مهر میاد که دیگه تاقتم تاق شده از وقتی تریلرش رو دیدم  دیگه واقعا دلم میخواد برم بگم آقای کارگردان دوربین رو بده دست من من ۲ روزه برات ۳ فصل دیگه می سازم   
17 مهر 1398

این روزا

♥️خداجونم سلام به روی ماهت ♥️ چطورین خوبین  دوروز پیش رفته بودیم تولد آقا رادین که میرفت تو ۳ سال 🥳 زن عموم و شهریار و عموم هم که دعوت و شیطونی از صبح تاشب😂 بعد شهریار گلی از قم برام اینو آورد داد بهم 😍 بااین دست بند ها البته 😆 چه خوشگله دستت درد نکنه پسر عموی خوشگلم 😘 بعدشم دیشب شهریار و زن عمو خونمون بودن 💗 به شهریار میگفتم برات عصر یخبندان بزارم یا پنگوئن های ماداگاسکار ☻ مامانم گفت پنگوئن های ماداگاسکار حالاشهریارم هی میگفت ماداگاسکار 😂 ول کن قضیه نبود 🌟 بعد از شهریار پرسیدم گفتم چی بزازم  گفت پنگوئن های چی بودن اونا  گفتم ماداگاسکار بودن اونا 😂✨✨ خلاصه...
12 مهر 1398

روز آتشنشانی تو مدرسه

امروز بارون بود و ما توی سالن مدرسه صف وایساده بودیم و نمایش هم اجرا شد  عسل اینا خیلی آروم و یواش حرف میزدن و معلم هی بهشون میگفت بلند تر بگید بتونن بچه ها بشنون 😂 ولی خب در کل خوب شد دیگه 😘 امروزم خب مثل همیشه بود  از ما امتحان گرفتن البته قرار بود دوشنبه بگیرن یه هو دیدیم یه برگه دادن به ما 😭 دیگه دیگه نمیگم چی شد شما هم لطفا خواهشا نپرسید 😉😅😂😰 کلا زنگ های هنر ما توی آزمایشگاهیم توی آزمایشگاه بوی بد چوب میاد چون از یه جا به یه جای دیگه ارتقاع پیدا کرده 😂 من خواستم یه دفتر خوشگل بسازم چون قرار بود با چیزایی که دیگه به درد نمیخورن یه چیز جدید بسازیم  توش یه چیزی نوشتم معلم هنر گفت این حساب نمیشه منم رو...
7 مهر 1398

نمایش

جامروز خیلی عالی بود داشتیم درمورد ماهی حرف میزدیم که یسنا گفت خیلی بامزه شنا میکنن گفتم بابا جان اون پنگوئنه که راه میره باهاش قر میده  اینقدر خندید دیگه مثلا آها آها به مناسبت روز آتشنشانی که فردا هست میخواهیم منو و عسل و سها و دینا باهم نمایش اجرا کنیم  مثلا من نقش آتشنشان رو دارم و اون سه تا هم نقش سه بچه  نمایش نامه👇🏻 عسل میگه بچه ها حوسلم خیلی سر رفته بیاین یکی رو اذیت کنیم   میگن آها بیاین زنگ بزنیم آتشنشانی  عسل میگه فکر خوبیه ولی مشکل اینجاس که ما گوشی نداریم  بعد دینا میگه گوشی بامن به من زنگ میزنن میگن خونمون آتیش گرفته  بعد من سریع میرم میگم آتیش کجاس بع...
6 مهر 1398