دختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکیدختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکی، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره
وبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادیوبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادی، تا این لحظه: 4 ماه و 4 روز سن داره
شهریار جون پسر عموی منشهریار جون پسر عموی من، تا این لحظه: 3 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره

لیدی باگ

پرواز کن و اوج بگیر به سوی آسمان ها

شعر هایم

شعر میگویم  شعر هایی از واقعیت  از رویا  از شادی ها  و شاید هم نگویم  و شاید هم بگویم  که من شاعر نیستم  من بچه ای نیز نیستم کودکی با دنیای شاعرانه  شعر های کودکانه  شعر های کودکانه  من شاعر نیستم من کودکی شاعرم  شعر هایی کودکانه  کودکانه هایم را در  اینجا یعنی  نی نی وبلاگ  مینویسم  خاطراتی کودکانه برای آینده ای کودکانه تر  شاید هم  برای شیرین خاطرات بچه گیم ام  ولی من تنها یک قسد دارم  اینکه  خاطراتم را بنویسم و  خودم در آینده آن هارا بخوانم    ...
17 مهر 1398

روزمون مبارک

روزمان مبارک  خیلی دوست دارم  کودک بمانم اما  نمیشود  سر نوشت را باید از نو نوشت  بزرگ میشم  بزرگ میشی  کودک میشم کودک میشی شاید قامتم من بلند باشد  اما من بچه ای نیز نیستم  بچه ای با قامت بلند تر  سنم کم است  اما بزرگم‌  قامتم بلند است اما  من بچه ای نیز نیستم  دوستت دارم ای ایزد دانا    سلام خوبین چطورین  راستی روزمون مبارک بادا  اینم از پیکسلی که خودم درست کردم  ...
16 مهر 1398

این روزا

♥️خداجونم سلام به روی ماهت ♥️ چطورین خوبین  دوروز پیش رفته بودیم تولد آقا رادین که میرفت تو ۳ سال 🥳 زن عموم و شهریار و عموم هم که دعوت و شیطونی از صبح تاشب😂 بعد شهریار گلی از قم برام اینو آورد داد بهم 😍 بااین دست بند ها البته 😆 چه خوشگله دستت درد نکنه پسر عموی خوشگلم 😘 بعدشم دیشب شهریار و زن عمو خونمون بودن 💗 به شهریار میگفتم برات عصر یخبندان بزارم یا پنگوئن های ماداگاسکار ☻ مامانم گفت پنگوئن های ماداگاسکار حالاشهریارم هی میگفت ماداگاسکار 😂 ول کن قضیه نبود 🌟 بعد از شهریار پرسیدم گفتم چی بزازم  گفت پنگوئن های چی بودن اونا  گفتم ماداگاسکار بودن اونا 😂✨✨ خلاصه...
12 مهر 1398

ماشین پدرم را عروس کردم مبارک بادا 😂

❤️خدا جونم سلام به روی ماهت ❤️ ماشین پدرم را عروس کردم  بر تمام دنیا مبارک باد 😂 عکسا  سعی کردم از همه زاویه ها عکس بگیرم 😍 خب من تو حیاط بیکار بودم که گفتم یه ذره با ماشی بابایی شوخی شهرستانی کنم  رفتم گل یر گ و گل و برگ چیدم شروعکردم به تزئین  بعد رفتم به بابام گفتم  حق نداری با ماشینت بری بیرون یک ساعت باید صبر داشته باشی  گفت من الان میخوام برم بیرون که  گفتم باشه یه نیم ساعت باید رو ماشینت کار کنم  گفت چی کار بهماشین من داری آخه 🤨 گفتم هیچی بابا ولش کن ✌️ رفتم خرت و پرتای باغ رو گذاشتم رو ماشین بابا جان  در رو باز کردم  گفت چرا ماشین...
11 مهر 1398

خدا جونم... .

♥️خدا جونم سلام به روی ماهت خداجونم دستت دارم  که  من آفریدی خانواده ی خوب به من دادی  من سلامتم  دوستان خوبی پیدا کردم  زنده ام  بلدم بخوانم و بنویسم  بلدم راه برم  بلدم بخندم بلدم حرف بزنم  بلدم محبت کنم  موقف هستم  که شادم  که پر انرژی ام  که بازیگوشم  ممنونم ازت ممنونم خدا جونم  خیلی دوست دارم    ...
11 مهر 1398

یه اتفاق جالب

سلام بچه ها چطورین  خوبین  یه  اتفاق جالب  من بعد از چهار سال فهمیدم یه فامیل دیگه هم دارم که هم سن خودمه  بگید کیه  اگه تونستی  یه راهنمایی  تو پست قبلیم اسمش واقع شده  و باهم صمیمی هستیم  اگر تونستی 😆😁😄😃😀 هستی جون  البته از کجا فهمیدم خب  من وقتی پنج سالم بود تازه متوجه شدم که پانیا میشه فامیل ما  و از اونجایی که پانیا هم میشه فامیل هستی  ما سه تا باهم فامیلیم  هوراااااااا  چرا میگم هورا ؟ خب چون دوتا فامیل و دوست خیلی صمیمی هم سن خودم توی اون مدرسه غیر انتفایی سروش پیدا کردم  اینم از یه اتفاق خوب تو...
11 مهر 1398

روز آتشنشانی تو مدرسه

امروز بارون بود و ما توی سالن مدرسه صف وایساده بودیم و نمایش هم اجرا شد  عسل اینا خیلی آروم و یواش حرف میزدن و معلم هی بهشون میگفت بلند تر بگید بتونن بچه ها بشنون 😂 ولی خب در کل خوب شد دیگه 😘 امروزم خب مثل همیشه بود  از ما امتحان گرفتن البته قرار بود دوشنبه بگیرن یه هو دیدیم یه برگه دادن به ما 😭 دیگه دیگه نمیگم چی شد شما هم لطفا خواهشا نپرسید 😉😅😂😰 کلا زنگ های هنر ما توی آزمایشگاهیم توی آزمایشگاه بوی بد چوب میاد چون از یه جا به یه جای دیگه ارتقاع پیدا کرده 😂 من خواستم یه دفتر خوشگل بسازم چون قرار بود با چیزایی که دیگه به درد نمیخورن یه چیز جدید بسازیم  توش یه چیزی نوشتم معلم هنر گفت این حساب نمیشه منم رو...
7 مهر 1398

نمایش

جامروز خیلی عالی بود داشتیم درمورد ماهی حرف میزدیم که یسنا گفت خیلی بامزه شنا میکنن گفتم بابا جان اون پنگوئنه که راه میره باهاش قر میده  اینقدر خندید دیگه مثلا آها آها به مناسبت روز آتشنشانی که فردا هست میخواهیم منو و عسل و سها و دینا باهم نمایش اجرا کنیم  مثلا من نقش آتشنشان رو دارم و اون سه تا هم نقش سه بچه  نمایش نامه👇🏻 عسل میگه بچه ها حوسلم خیلی سر رفته بیاین یکی رو اذیت کنیم   میگن آها بیاین زنگ بزنیم آتشنشانی  عسل میگه فکر خوبیه ولی مشکل اینجاس که ما گوشی نداریم  بعد دینا میگه گوشی بامن به من زنگ میزنن میگن خونمون آتیش گرفته  بعد من سریع میرم میگم آتیش کجاس بع...
6 مهر 1398

ارتودنسی

یامروز تصمیم گرفتیم شر دندون های منو کم کنیم یعنی بریم دیگه ارتودنسی کنیم  😂 برای همین بابام دکتری که پیدا کرده بود  باهاش شماره گرفتیم 😊 فکر کن بعد از ۴ سال داری میری برای ارتودنسی چه عالیه 😜 من با خودم حدود ۴ تا کتاب کوچیک بردم تا بخونم ☺︎ آخرشم تا اومدم بخونم صدامون زدن😒 رفتم نشستم روی یونیت ☺️ ده دقیقه منتظر موندیم 😢 و یه چیزی من اذیت میکرد 🥺 صندلیش پایین بود گردنم ترکید 😂 بعد دکتره اومد صندلی رو انقدر پشتش رو داد پایین که فکر کنم پاهام از خودم بالاتر بود و من خیلی اذیت میشدم چون یونیتش بزرگ بود بعد من سرم نمیرسید به بالاش 😭😂 بعد عکسام رو نگاه کرد سریع گفت یه ذره پوسیدگی داره 😭 چرااااااااااااااا...
4 مهر 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به لیدی باگ می باشد