دختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکیدختر ی به نام پانته آ الهه ی عشق و پاکی، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره
وبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادیوبلاگ دختری زمستونی عاشق برف و شادی، تا این لحظه: 4 ماه و 4 روز سن داره
شهریار جون پسر عموی منشهریار جون پسر عموی من، تا این لحظه: 3 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره

لیدی باگ

پرواز کن و اوج بگیر به سوی آسمان ها

دوست جدید و اتفاق های مدرسه ی سروش ۳

سلام سلام سلام من دوباره اومدم با کلی خبر  اول روز دانش آموز رو تبریک عرض میکنم  دوم مدرسه چه گذشت  من دوباره یه دوست صمیمی پیدا کردم  عسل جون  زنگ های تفریح میریم با هم درمورد دختر کفشدوزکی حرف میزنیم و این باعث شد که باهم آشنا بشیم  یه بار گفتیم اون قسمت که دختر کفشدوزکی آدرین رو میرسونه ( قسمت ملکه ی مد ) میگی باقلی نداشت یعنی قابلی نداشت  من گفتم :(( من مسخره میکردم به شهریار میگفتم شهریار همسایه ی ما باقلی نداشت بدو یه  سینی بردار بیار ببزیم بدیم بهشون 🤪😂🤣))  این رو که گقتم عسل و من داشتیم از خنده میمردیم فقط باید ما رو میدید اصلا هم خسته نمیشیم هر روز هم مطرح ...
14 آبان 1398

عکس ها

امشب عالی بود  داشتیم کلی خوش میگذروندیم  من و شهریا یک عالمه عکس گرفتیم از خودمون  عکسای من تنهایی و البته با شهریار  ح رفتیم مهمونی اونجا یه دختری بود حلماکوچولو موچولو که فامیل ما میشه و دیشب فهمیدم یسنا با من فامیله و داشتم از خوشحالی میمردم به یسنا هم گفتم هر دوتایی داشتیم میمردیم از خوشحالی خیلی خوب بود پیانو هم زدن ما طبقه ی بالا میرقسیدیم 🕺🏻💃🏻👯‍♀️👭👠👠👗 حالی داد به من  امروز هم مثلهمیشه روز جالبی نبود  فلوراید دندان زدن موزی بود بعدم که مایا به موز آلرژی داشت و حالش به هم خورد 🤢🤢🤮 منم حالت تهوع گرفتم 🤢 نه اینکه به م...
11 آبان 1398

دریا# اقیانوس # اریل

ای کاش مثل دریای آبی بودم  در آن شنا میکردم و نفس میکشیدم  موهایم زیر آب تکان میخورد  درست مثل پریان دریایی زیبا  دمی داشتم  اما   من یک آدم معمولی هستم  دوست دارم درون آب و اقیانوس بچرخم  ماهی هارا هر روز ببینم  و با آنها به شنا بپردازم  ای کاش دریای آبی رنگ پاکیزه بود  چون اگر پاکیزه باشد آبی تر هم میشود  من در آروزه ی اینم که روزی بیاید که درون دریا تمیز باشد  شن ها با جلبک ها و گوش ماهی ها پوشیده شده باشد  روزی بیاید که همه باهم از دریای...
9 آبان 1398

یه چیز کوتاه

امروز بعد از گذشت  ۲ هفته گروه هارو عوض کرد و من با فامیل جونم هستی و با دوست جو نجونی دینا افتادم و بد بختب اینکه یک شنبه کنفرانس اجتماعی درس ۳ که هنوز ازش درش نگزفتیم داریم و من هم سخنگو ام و خیلی دعااااااااااکنین 😢😢😊😊 ابته این انتخاب خودم بود که سخنگو باشم قرعه انداختیم هستی در اومد گفت نمی خوام گفتم من میشمو سر گروه هم دینا هست و خدارو شکر سرگروه هر ماه عوض میشه جالب اینجاس هر سه تایی توی زمستون به دنیا اومدیم هستی قرعه انداخت پاییز دراومد گفتیم نه بعد من گفتم ما که همه زمستونی هستیم اسم گروه باشه زمستون راحت 😅😅😅😂👌🏻👌🏻👌🏻امروز مثلا قرار بود دینا زنگ بزنه که فوت هوا شد رفت 😂😂😂 برای کنفراس البته 😉😉 ببخشید سرتون رو درد آوردم بای بای ...
24 مهر 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به لیدی باگ می باشد